خواندن کتاب خاطرات زندان مسعود بهنود (* عنوان برگرفته از فصلی به همین نام .)در آخرین روزهای حضورم در مرکز آموزش محمدرسول الله بیرجند باعث شد فکر انتشار دستنوشته های دوران سربازی به سرم بزند ، دورانی که تجربه مفیدی برایم بود و ترجیح می دهم خواننده ادامه ش را با روند تاریخش پیگیر شود .
سیزدهم بهمن 89 – مرکز آموزش محمدرسول الله –بیرجند – آسایشگاه گروهان ایمان، ساعت1825
4000 سال پیش گیلکمش قهرمان بابی در مرگ دوست خویش انیکدر :
«تاریک شده ای و صدایم را نمی شنوی به گاه مرگ آیا من هم چون انکیدر نمی شوم ؟ اندوه به قلبم ره می گشاید از مرگ می ترسم»
از امروز می خواهم درباره ی این کتاب (خیره به خورشید – اروین یالوم ترجمه مهدی غبرایی – انتشارات نیکو نشر) و جملاتش بنویسم ، توفیق اجباری خوبی که در بی «کتاب خوبی» این روزهای خدمت ، امیدوارم اولا حوصله ام را کمک کند دوما برای آینده وشاید روزی که به سن اروین (نویسنده کتاب متولد 1931) رسیدم کمکی باشد برای خیره شدن به خورشید ، یا هر زمان که حس کردم Time is Over ذهنم اذیت می کند نگاهی به این نوشته ها بیاندازم و به خاطر بیاورم روزگاری در بیست سالگی و مثلا اوج جوانی یک بار به شدت تمام پنبه های مرگ را زده ام و یاد گرفتم که «وقتی مرگ هست من نیستم و وقتی مرگ نیست من هستم» پس نباید نگران باشم و به لذت زندگی در لحظه بیاندیشم این روزها رویایی ناقص مانده ی زندگی من ، مانند آلیس ( ر ک صفحه 43) نواختن سه تارسیت که «زلف بر باد» را می سازد . بعد از اتمام این روزها(خدمت) حتما روی موسیقی متمرکز خواهم شد . تا حالا خیلی زمینه ها بودکه خواستم تجربه کنم یا دقیق تر بگویم هوس کرده ام که عکاسی کنم ، نقاشی بکشم و….. ولی هرگز برایشان آنطور که باید زحمت نکشیده ام و بقول دکتر هیچ وقت» تخصصی» نشدم و قطعا خیلی از اضطرابهایم ناشی از همین است .
حالا در اواسط این دوره ی آموزش ، این بیست و چند روز، فقط دلم سه تارم را خواسته است و نوای دو دو دو ر ر رر رمی می می فا
بازهم باید بنویسم برای روزهایی که به شهر لعنتی ام برمی گردم و again همه چیز تکراری می شود .
