عنوان لازم ندارد

فقط روز ها شب میشوند ، شنبه ها پنج شنبه و باید تمرین تحویل بدهم و استاتیک بخوانم که نمی خوانم. میانترم ها می آیند و بچه ها کافه زده اند ، حقوق گرفته ام و نمی دانم چکارش کنم و زندگی به طرز مشمئز کننده ای هیچ زیبایی ندارد ! نه که تا حالا داشت ، نه ولی این منشی لعنتی دکتر گویا فراموشش شده که باید به من وقت بدهد ، یادم نمی ماند زنگ بزنم مطبش . خودم که نمی دانم این روزها چه می کنم ، سرکار که فقط فیزیکی هستم ، باشگاهی که مثلا می روم روز سوم حسابی حالم را جا آورده و پاهایم الان با چوب خشک فرقی ندارد و از همه بدتر این که هنوز خبری نیست از شعری که هنوز سروده نشده و روزی که نیامده و قرار است یکروز بیاید و من هنوز همان آدم معمولی هستم هرچقدر که پینک فلوید گوش بدهم و نامجو فن باشم حال همه ی آنها از من بهتر است حتی حال آبدارچی مان .

دنبال دکمه استپ و پاوز نیستم فقط می خواهم یک جایی از این فیلم بلند لعنتی ام هنرپیشه فریاد بزند آهای آقای دیوثها ، آقای خدا  امیدوارم وجود داشته باشی که اگر غیر این باشد … بدجور باخته ام بدجور !

باشی فقط به تو باخته ام و نباشی به همه ی این آدمهای دور و برم …. همه ی آنهایی که حالشان بهتر از من است .

نوشته‌شده در نوشته های نیما | بیان دیدگاه

نکند فراموش کرده باشد ؟

منشی اش .

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

کنعان

مادربزرگ به هامون : تنها موندی غمخواری نداری.

کنعان رو هم دیدی؟

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

ربطی به هامون ندارد

اینکه من می خواهم

.

.

.

.

.

.

.

بروم.

جائی خواندم:

آدمی که می خواهد برود
می رود
داد نمی زند که من دارم می روم

آدمی که رفتنش را داد می زند
نمی خواهد برود
داد می زند که نگذارند برود
حتی شده در ناخودآگاه

نوشته‌شده در نوشته های نیما | بیان دیدگاه

ظلم ، جهل و برزخیان زمین

…کافی نیست که تمدنها وفرهنگها بیامورزند گفت و گو کنند چون این کار را به اندازه کافی بلدند، بلکه باید بیاموزند از بلندکردن صدایشان و تبدیل نجوا به نعره خودداری ورزند. این توصیه به گفتن آسان تر می نماید تا به عمل . زیرا همواره ملت ها و فرهنگهایی که مدعی اند مظلوم واقع شده اند و حق دارند صدای خود را به گوش جهانیان برسانند. و همواره تمدنهایی وجود دارند که نعره می کشندو بعدها روشن می شود آن سر و صداها در واقع آخرین تلاششان برای زنده ماندن و در حکم غزل خداحافظی بوده است .

همه مردگان جهان را با سکوت و نزاکت ترک نکرده اند.

*ظلم ، جهل و برزخیان زمین – محمد قائد – نشر طرح نو

نوشته‌شده در کتاب | برچسب‌خورده با | بیان دیدگاه

سعدی خوانی

مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد کشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
گر در خیال خلق پری وار بگذری فریاد در نهاد بنی آدم اوفتد
افتاده تو شد دلم ای دوست دست گیر در پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد
در رویت آن که تیغ نظر می‌کشد به جهل مانند من به تیر بلا محکم اوفتد
مشکن دلم که حقه راز نهان توست ترسم که راز در کف نامحرم اوفتد
وقتست اگر بیایی و لب بر لبم نهی چندم به جست و جوی تو دم بر دم اوفتد
سعدی صبور باش بر این ریش دردناک باشد که اتفاق یکی مرهم اوفتد

پ.ن  نامرتبط : دوستان خوبی دارم . خودم حال خوبی ندارم

نوشته‌شده در روزمرگی | بیان دیدگاه

نیما

نیما سخن نگفته بود

نیما فرشته نبود !

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه