فقط روز ها شب میشوند ، شنبه ها پنج شنبه و باید تمرین تحویل بدهم و استاتیک بخوانم که نمی خوانم. میانترم ها می آیند و بچه ها کافه زده اند ، حقوق گرفته ام و نمی دانم چکارش کنم و زندگی به طرز مشمئز کننده ای هیچ زیبایی ندارد ! نه که تا حالا داشت ، نه ولی این منشی لعنتی دکتر گویا فراموشش شده که باید به من وقت بدهد ، یادم نمی ماند زنگ بزنم مطبش . خودم که نمی دانم این روزها چه می کنم ، سرکار که فقط فیزیکی هستم ، باشگاهی که مثلا می روم روز سوم حسابی حالم را جا آورده و پاهایم الان با چوب خشک فرقی ندارد و از همه بدتر این که هنوز خبری نیست از شعری که هنوز سروده نشده و روزی که نیامده و قرار است یکروز بیاید و من هنوز همان آدم معمولی هستم هرچقدر که پینک فلوید گوش بدهم و نامجو فن باشم حال همه ی آنها از من بهتر است حتی حال آبدارچی مان .
دنبال دکمه استپ و پاوز نیستم فقط می خواهم یک جایی از این فیلم بلند لعنتی ام هنرپیشه فریاد بزند آهای آقای دیوثها ، آقای خدا امیدوارم وجود داشته باشی که اگر غیر این باشد … بدجور باخته ام بدجور !
باشی فقط به تو باخته ام و نباشی به همه ی این آدمهای دور و برم …. همه ی آنهایی که حالشان بهتر از من است .